تبليغاتX
مهرورزی
سلام با یه دنیا شرمندگی

حالم خوبه فقط متاسفانه این مدت دسترسی به اینترنت نداشتم حالا هم شرمنده همتون هستم از همه دوستهای گلم هم ممنونم که مرگ پدر بزرگم رو بهم تسلیت گفتن یک دنیا ممنون

میام خیلی زود میام اخه خیلی حرفها برای گفتن دارم

فعلا وقت ندارم باید برم

دوستون دارم تک تک تون رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:15  توسط محبوبه   | 
پدر بزرگ رفت او ارام ارام از کنار ما پر کشید دلم برای دستهای بزرگ و مهربانش تنگ میشود برای صدای دلنشین قرانش تنگ میشود برای نماز های نشسته اش برای نگاه مهربانش برای چشمهای منتظرش  چه زود از کنار ما رفت او برکت خانه هایمان بود چه زود به مادر بزرگ پیوست

                                                                                                  روحش شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:44  توسط محبوبه   | 
سلام

وایییییییییییی باز یه عالمه تاخیر داشتم اما باور کنید این دفعه موجهه

خوب بریم سر اصل مطلب

ما امروز رسما دو روزه که عمه شدیم یعنی قبلا عمه بودیم اما نه این مدلی عمه دو قلوها اون هم دو تا دختر ناز و خشکل و تپل مپل بله به سلامتی داداش ما بعد از چند سالی انتظار حسابی واسه خودش عیالوار شده خدا بهش دو تا دختر ناز داده خدا براش نگه اشون داره ولی واقعا نگه داشتن دو قلوها خیلی سخته من تو این دو روز خیلی این موضوع رو درک کردم یه چیزی میگن یه چیزی میشنوید ولی واقعا سخته

دیگه اینکه ما الان یک ماهی است که کلاس خیاطی میریم خوبه بد نیست یه چیزهایی هم یاد گرفتیم همه چی اش خوبه هم نزدیک خونمونه هم مربی اش خانم خوبیه هم خیلی خلوته فقط اینکه باید هر روز بریم یه خورده برام سخته به کارای خونم زیاد نمیتونم برسم به خودم به زندگیم چون هم چند وقت هم بود که هیچ کلاسی  نرفته بودم و حسابی واسه خودم تنبل شده بودم ظهر که میام خونه خیلی خسته ام حتما باید یه چند ساعتی بخوابم به اضافه یه عالمه دیگه کار به اضافه تکالیف خیاطی تا چشم به هم میذاری هم که شب شده حالا هم دو قلو هامون به دنیا اومدن حسابی سرمون شلوغ تر از قبل شده

همه اینها برای این بود که بگم خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود امرو وبلاگهای بیشترتون رو باز کردم وچند تا پست رو  باهم خوندم حسابی عقب مونده بودم اما نتوستم کامنت بذارم ببخشید یه روز رو هم فقط میذارم واسه کامنت گذاشتن

برم که حسابی دیر شد هم باید با زینب بریم دوش بگیریم بعدش هم باید بریم پیش دو قلوها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط محبوبه   | 
خرمشهر شهر خون وقیام شهر الاله سرخ ازادیت مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط محبوبه   | 
سلام

خوبید امیدوارم همگی خوب خوب باشید دیروز تولد زینب جونم بود کلی بهش خوش گذشت کلی هم کادو گرفته اخر شب که همه مهمونها رفتند یه درد پای خیلی شدیدی گرفتم که نگو از بس خسته شدم از صبح شاید یک ساعت هم ننشسته بودم همه اش این ور اون ور رفتم همه چی رو راست و ریس میکردم که واسه شب هیچی کم و کاستی نداشته باشه ولی خیلی می ارزید با وجود خستگی زیاد همه چی خوب بود خودم هم راضی بودم عوضش یه خواب راحت تا صبح کردم صبح هم سر حال سرحال بلند شدم ریخت و پاشهای دیشب رو راست و ریس کردم که هنوز ادامه داره اخه ماخونواده امون بزرگه مهمون زیاد داریم خلاصه امسال هم به خوبی خوشی گذشت اصلا باورم نمیشه دختر کوچولوی من به این زودی ۵ ساله شده و سال دیگه باید بره پیش دبستانی انگا همین دیروز بود هجدهم رفتم بیمارستان گفتن برو بیستم بیا یعنی با زور بیرونم کردند اخه من حاضر نبودم حتی یه روز دیگه منتظر بمونم بالاخره اومدم خونه و کلی اون دو روز رو پیاده روی کردم تا زایمانم راحت باشه اما کدوم راحتی ا ز ۸ صبح درد کشیدم تا ۳ بعد از ظهر اخرش هم نتونستم زایمان طبیعی داشته باشم و سزارین شدم ولی دخترم به دنیا اومد همه محو زیباییش شدن اخه زینب وقتی به دنیا اومد خیلی خیلی خشکل بود همه میگفتند هر چی درد کشیدی می ارزید وقتی صورتش رو دیدم عین صورتی بود که بارها بارها تو خواب دیده بودم اسمش رو زینب گذاشتیم از قبل با همسری به این توافق رسیده بودیم و چقدر به این نام افتخار میکنم

راستی به چند تا وبلاگ سر زدم همه از گرونی و بی پولی گلایه کرده بودند واقعا هم راست میگن خیلی سخته یهو برنج از کیلویی ۱۸۰۰ بشه ۵۰۰۰ من که شنیدم کلی شوکه شدم خدا از این به بعد به دادمون برسه فکر کنم باید منتظر بقیه اش هم باشیم راستی خوش به حال خانم خونه که ۱۰۰ کیلو برنج از قبل گرفتن حالا حالا ها راحتند ما ۳ ال ۴ کیلو بیشتر نداریم خدا به داد مون رسه اون هم با زندگی کارمندی که فقط یه نفر باید کار کنه کاش لااقل حقوق ها رو هم ۴ برابر میکردند اون وقت میشد یه جوری سر کرد

ما که امیدمون فقط خداست روزیمون هم دست اوست

نمیدونم چرا هر کاری میکنم عکس نمی اد خسته شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط محبوبه   | 
سلامی با نهایت شرمندگی

ببخشید خیلی خیلی ببخشید که اینقدر دیر کردم یه مدتی که کارت اینترنت تموم شده بود دسترسی به اون امکان نداشت اون هم به خاطر وضعیت نابسامان مالی که بعد از خرید ماشین پیش اومده خوب دیگه کاریش هم نمیشه کرد فعلا که در حال اموزش صرفه جویی هستیم که بحمد الله داریم خوب پیش میریم اما باید روش بیشتر کار کنیم الان دو روزی هست که یک  کارت اینترنت ۵۰ ساعته گرفتیم که بایستی خوب ازش استفاده کنیم یعنی تقریبا ۲ ماه الی ۲ ماه و نیم باید بره انشاالله
راستی من بالاخره تونستم گواهینامه ام رو بگیرم حالا دیگه حسابی واسه خودم راننده شدم نمیدونستم اینقدر گرفتن گواهینامه شیرینه من که حسابی خوشحالی کردم و اصلا روی پای خود بند نبودم انگار که شق القمر کرده بودم
خلاصه این روزها رو خدا رو شکر خوب میگذرونیم یه خورده هم دنبال یه کار مناسب بودم که طبق معمول به بیراهه خوردم و فعلا هنوز در حال خانه نشینی هستیم شاید برم یه کلاس خیاطی خوب اون هم تا فردا معلوم میشه که میرم یا نه
راستی ماه اردیبهشت هم که اومد من عاشق این ماهم اخه ۲۰ همین ماه خدا یه فرشته مهربون به ما داد که اگه روزی هزار بار خدا رو شکر کنیم کمه امسال هم انشاالله میخوایم طبق سالهای قبل براش تولد بگیریم فقط با کمی تغییرات برای ایکه دخمل ما عاشق تولد و لباس عروس پوشیدنه فعلا که این خانومی ما بیرون از خانه مشغول بنایی است دو تا عموهاش کنار خونه ما دارن واسه خودشون خونه میسازن از صبح برای کمک میره اونجا حالا با چه عذابی باید اوردش تو خونه خدا میدونه تازه ۴ تا جوجه هم داره که به نوبت اونها رو با خودش میبره دیگه میتونید حدس بزنید وقتی میاد تو چه جوریه ولی قبل از اینکه پاش و تو خونه بذاره یه حموم درست و حسابی میکنه
قبلش که میخواستم بیام اینجا یه عالمه حرف برای گفتن داشتم ولی نمیدونم چی شد همه اش پرید دیگه برم که باید ناهار درست کنم بعد از ظهر هم که قراره دختر خاله ام بیاد اینجا مهمونی میخوایم سمبوسه درست کنیم جای همگی خالی
ممنون از همه دوستهای گلم که تو این مدت برام کامنت گذاشتن و نگرانم بودند
راستی یادم رفت مثل اینکه من هم به یه بازی دعوت شده بودم از طرف شیلای گلم ممنون شیلا جون عبارت شش کلمه ای که الان زیاد حضور ذهن ندارم فقط جمله ای رو که همیشه با خودم زمزمه میکنم مینویسم که شاید کمی از ۶ کلمه بیشتر باشه
خدا
همین
نزدیکیهاست
در قلب
من و تو
فکر میکنم همه به این بازی دعوت شده باشند با این حال من هم همه اونهایی رو که دعوت نشدن رو به این بازی دعوت میکنم
شاد باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:28  توسط محبوبه   | 
سلام وصد سلام به همه دوستهای گلم

عید همگی تون مبارک امیدوارم سال خوبی رو اغاز کرده باشین ما هم خوبیم مثل همه شما عیدمون خوب گذروندیم سفره هفت سین چیدیم و سال تحویل رو سه تایی کنار هم بودیم بعد سال تحویل ما رسم داریم اول میریم گلزار شهدا سر خاک عزیزامون بعد از اون خونه مامان تا شب اولین عیدی سال جدید رو روز اول نوروز گرفتیم یعنی صاحب ماشین شدیم ما بعد از ظهر روز اول عید صاحب یه پراید سفید خشکل شدیم مبارکمون باشه روز سوم عید با ماشین خودمون یه مسافرت کوچولو رفتیم البته با خانواده خواهرم اینا رفتیم طبس امامزاده حسین بن موسی الکاظم برادر امام رضا خیلی جای زیبایی بود و حسابی واسه خودمون زیارت کردیم باغ گلشن رفتیم و... مسافرت دو روزه حسابی به دلمون نشست تو این سفر زینب واقعا واسه خودش ماه بود اصلا اذیت نکرد البته باباش هم خیلی کمک کرد خلاصه هر روز عید رو عید دیدنی رفتیم و اصلا زیاد خونه نبودیم خلاصه اینقدر سرمون شلوغ بود که وقت نکردم بیام و اپ کنم تازه هم عروسی داشتیم هم جشن تولد داشتیم(پسر عموی زینب)

خلاصه ما که عید رو خوب شروع کردیم انشاالله تا اخرش همینجوری واسه امون خوب بیاد همچنین برای شما همه دوستهای عزیزم

میخواستم چند تا عکس بذارم ولی هر کاریش میکنم نمیشه حالا بعدا سر فرصت میام و میذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط محبوبه   | 
سلام

خوبید؟

من که زیاد خوب نیستم خیلی خسته ام یه خورده هم  عصبانی خسته ام به خاطر این که صبح یه عالمه کار کردم بعد هم ساعت یک رفتم ارایشگاه و تا ساعت ۴ معطل شدم ولی می ارزید خشکل شدم بعدش هم یه خورده عصبانی ام برای اینکه امروز نتونستم امتحان رانندگی بدم برای اینکه شنبه تست رانندگی میگیرن من هم شنبه اموزشم تموم نشده بود نتونستم تست بدم بنابراین امروز هم نتونستم امتحان بدم و دیگه افتاد واسه سال دیگه بعد یه خورده هم ناراحتم برای اینکه دو ماه پیش ما دو تا جوجه برای زینب گرفته بودیم که حسابی بهشون علاقه داشت و جونش بود این دوتا جوجه اما در کمال پررویی امروز گربه انها را نوش جون کرد همه حیاط و باغچه رو دنبالشون گشتم بعد هم یه تکه از بالشون رو پیدا کردم و دیگه مطمئن شدم که گربه زحمتشون رو کشیده حالا صبح مونده بودم زینب که از خواب بیدار میشه چه جوابی بهش بدم وقتی بیدار شد و سراغ جوجه هاش رو گرفت گفتم فرشته مهربون اومده جوجه هات رو با خودش برده بهشت از بس جوجه های تو خوب و مهربون بودند بعد یک کمی فکر کرد رفت جاشون و دید بعد هم اومد و گفت که نه مامان تو اشتباه گفتی خدا یه نوری از اسمون فرستاد و جوجه های من و با خودش برد بهشت بعدش هم شروع کرد به تعریف کردن که اونجا چقدر داره بهشون خوش میگذره در واقع اینجوری داشت خودش رو اروم میکرد خلاصه خدا بهمون رحم کرد فکر نمیکردم اینقدر راحت بتونه باهاش کنار بیاد 

دیگه یه خبر دیگه اینکه امسال  سه تا سبزه گذاشته بودم که لا اقل یکیش سبز بشه یکی عدس یکی گندم یکی هم کوزه کوچک که خاکشیر رو گذاشته بودم گندم  که پلاسیده شد عدس که نصفه کاره رشد کرد رو کوزه هم که فقط قسمت پایینش کمی رشد کرده بقیه اش هم ترک خورده ریخته و فعلا اینکه ماهیچ گونه سبزه ای نداریم ومجبوریم امسال هم مثل سالهای دیگه پول ناقابل بدیم و بگیریم حتما با خودتون میگین این دختر چقدر بی هنره ولی من همه سعیم رو کردم که خوب بشه ولی نشد

خوب دیگه این هم از چند روز اخر سال دلم میخواد امسال یه برنامه خوب داشته باشم برای یه زندگی بهتر نمیدونم چیکار کنم یه برنامه ریزی خوب احتیاج دارم اما کلا زیاد برنامه ریزی بلد نیستم کسی میتونه تو این مورد بهم کمک کنه نمیدونم این چند روز اخر سال چم شده زیاد شاد نیستم همش دلهره دارم اصلا از خودم راضی نیستم خیلی زود عصبانی میشم زینب خیلی خیلی شیطون شده ومن هم زود عصبانی میشم و سرش داد میزنم اما خیلی زود هم پشیمون میشم اصلا نمیدونم چمه تازه یه خورده هم احساس کمبود محبت میکنم مثل بچه شدم نه دارم خودم و لوس میکنم ولی نه به خدایه جوریم کاش زود حالم خوب بشه خودم که دارم خیلی سعی میکنم کاشکی بتونم سال خوبی رو اغاز کنم برای همه شما هم همین ارزو رو دارم عید رو هم پیشاپیش تبریک میگم ما عید رو جایی نمیریم همینجاییم پس بهمون سر بزنید تا دلمون نگیره منتظرتونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط محبوبه   | 
سلام به دوستای گلم

امیدوارم که همگی خوب خوب باشین که حتما هم همینطوره اخه مگه میشه نزدیک عید ادم حالش بد باشه با این همه زیبایی که در انتظارمون انشاالله

من که هنوز یه عالمه کار دارم هنوز هیچی واسه عید نخریدم فقط واسه زینب یه دست بلوز شلوار خشکل خریدم اما واسه خودم و همسری... یه عالمه خرید دارم اما از اینکه پام رو بذارم بیرون وحشت دارم اخه از بس خیابونها و مغازه ها شلوغه اصلا هیچکی به هیچکی شده همه کارام تو در تو شده تعلیم رانندگی هم که دارم و خیلی سختمه تو این شلوغی البته من وقتی میرم که مثلا خلوته ولی به هر حاله دم عیده مردم کار دارن مثل ما نیستند بشینن تو خونه و منتظر باشن تا کاراشون یه جوری خودش درست بشه

دلم لک زده واسه یه مسافرت یا گردش سه نفره کاشکی زود ماشین بخریم یه خورده بیرون بریم اخه خیلی خستگی این یک ساله رو دوشمه

امروز صبح قرار بود ساعت نه و نیم برم تعلیم که مربی زنگ زد و گفت که بعد از ظهر میام دنبالت حالا موندم صبح چی کار کنم اول که میخوام برم یه چند تا دیگه در و پنجره دارم تمیز کنم بعدش هم که مرغ بیرون گذاشتم میخوام زرشک پلو با مرغ درست کنم اما نه یادم نبود زرشکمون تموم شده پس حالا باید یه بلایی دیگه سرش بیارم اهان بعدش برم کشو ها را مرتب کنم یه چند تا لباس هم بندازم تو ماشین دیگه تا این کارها رو بکنم ساعت ۲ شده و باید برم تعلیم انشالله تعلیمم تا ۲۶ تموم میشه و بعدش ۲۷ امتحان میدم انشاالله قبول میشم یعنی امیدوارم که قبول بشم وگرنه که می افته واسه بعد از عید

یه کوزه هم گرفته بود واسه سبزه که از شانس بدم سوراخه حالا به همسری گفتم امروز یکی دیگه برام بگیره البته اگه یادش بمونه که بعید میدونم اخه چند وقته بهش گفتم که پیاز گل نرگس برام بگیره تا تو شیشه بزارم که هنوز نگرفته

دیگه چی میخواستم بگم ....

دیگه چیزی یادم نمیاد سعی میکنم این دفعه زودتر بیام پس تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط محبوبه   | 
سلام دوست جونای گلم

خوبید ؟

خوشید ؟

خوش میگذره؟

با حال و هوای عید چیکار میکنید؟

بازم من دیر کردم نه؟ خوب سرم خیلی خیلی شلوغ بود و هست اول اینکه مثل همه شماها مشغول خونه تکونی هستم از یه طرف هم میرم رانندگی و ااز طرف دیگه هم اینکه کارت اینترنت تموم شده بود و فرصت نکرده بودم برم بگیرم از دیشب که کارت رو گرفته ام نشستم همه پستهای همه تون رو خوندم یه حالی به وبلاگ خونی ام دادم واییییییییییی چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم خاتون زندگی اش سر و سامون پیدا کرده و حالش یه عالمه خوبه خدا رو شکر کردم و ازش خواستم که کاری کنه همه امسال تو سال جدید دلهاشون شاد شاد باشه حتی اگه جیبشون خالیه دلشون پر شادی باشه انشاالله

ما هم خوبیم خیلی این خونه تکونی امسال خسته ام کرده با اینکه از اول اسفند شروع کردم ولی هنوز کارام تموم نشده از صبح که پا میشم تا بعد از ظهر مشغولم بعدش هم که میرم تعلیم رانندگی اونقدر خسته ام که وقتی میشنم پشت ماشین از خستگی دارم بیهوش میشم چشمهام سیاهی میره ولی با این حال خیلی بهم حال میده

خلاصه اینکه حسابی مشغولیم هنوز هم خرید نرفتیم یه عالمه هم خرید داریم بخصوص برای زینب که هنوز هیچی نگرفتیم سبزه هم هنوز ذرست نکردم ماشین هم هنوز نخریدیم شاید تا چند روز دیگه بگیریم هنوز نمیدونم چی شاید پراید یا پیکان یا ماتیز ( ماتیس) یا پی کی یا هیوندا یا هر چیز دیگه اخه هر کسی یه چیزی میگه موندیم این وسط چیکار کنیم البته ما فقط ۵ میلیون داریم حالا با این پول چی میشه گرفت خدا میدونه

نمیدونم چرا این صفحه کلید قاطی کرده هر حرفی که می خوام بنویسم باید شیفت بگیرم وایییییییییییییی خسته شدم یه عالمه حرف دارم اما مثل این:ه حسابی قاط زده برم که هزاااااااااااااار تا کار دارم

پس فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:20  توسط محبوبه   |